تبليغاتX
آرامش شبانه
پرسه ها و دل نوشته های شبانه
یک رباعی از خیام

از منزل کفر تا به دین یک نفس است

                                                     وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

این یک نفس عزیز را خوش می دار

                                                     کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:44  توسط Mahyar_kb | 
راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم

پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد
گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش
بنده حلقه به گوش از ننوازى برود
لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش

در مجلس شاه ، (چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:
((تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد. )) (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)
وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم  نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟
شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.
وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟

همان به كه لشكر به جان پرورى
كه سلطان به لشكر كند سرورى

شاه گفت : چه چيز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزير گفت : دو چيز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آيند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى :

نكند جور پيشه سلطانى
كه نيايد ز گرگ چوپانى
پادشاهى كه طرح ظلم افكند
پاى ديوار ملك خويش بكند

شاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگيدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :

پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است
با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين
زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

 

برگرفته از حکایتی از گلستان سعدی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:0  توسط Mahyar_kb | 
ستایش خرد
کنون ای خردمند وصف خردکنون تا چه داری بیار از خردخرد بهتر از هر چه ایزد بدادخرد رهنمای و خرد دلگشایازو شادمانی وزویت غمیستخرد تیره و مرد روشن روانچه گفت آن خردمند مرد خردکسی کو خرد را ندارد ز پیشهشیوار دیوانه خواند وراازویی به هر دو سرای ارجمندخرد چشم جانست چون بنگرینخست آفرینش خرد را شناسسه پاس تو چشم است وگوش و زبانخرد را و جان را که یارد ستودحکیما چو کس نیست گفتن چه سودتویی کرده​ی کردگار جهانبه گفتار دانندگان راه جویز هر دانشی چون سخن بشنویچو دیدار یابی به شاخ سخن

بدین جایگه گفتن اندرخوردکه گوش نیوشنده زو برخوردستایش خرد را به از راه دادخرد دست گیرد به هر دو سرایوزویت فزونی وزویت کمیستنباشد همی شادمان یک زمانکه دانا ز گفتار از برخورددلش گردد از کرده​ی خویش ریشهمان خویش بیگانه داند وراگسسته خرد پای دارد ببندتو بی​چشم شادان جهان نسپرینگهبان جانست و آن سه پاسکزین سه رسد نیک و بد بی​گمانو گر من ستایم که یارد شنودازین پس بگو کافرینش چه بودببینی همی آشکار و نهانبه گیتی بپوی و به هر کس بگویاز آموختن یک زمان نغنویبدانی که دانش نیابد به من

(برگرفته از شاهنامه فردوسي)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط Mahyar_kb | 

اینم قشنگه!

کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست و نتيجه آن شد که مي بيني .طوطي هميشه در قفس و کلاغ هميشه آزاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:34  توسط Mahyar_kb | 
یه حرف قشنگ!

شاملو: عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:31  توسط Mahyar_kb | 
سخنی از دکتر علی شریعتی

خداوندا!

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشاراست!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:51  توسط Mahyar_kb | 
یه حرف قشنگ!

ستاره به چشم کوچک مي نمايد , اما اين گناه چشم است نه کوچکي ستاره , دستهايي که کمک ميرسانند , مقدس تر از لبهايي هستند که دعا مي کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط Mahyar_kb | 

دنياي ما دنياي سنگ است                بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است            بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس يک گناه است                دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:49  توسط Mahyar_kb | 

*موسیقی الهی*

صوت به هر شکلي که شنيده شود ، موسيقي عاشقانه خداوند براي روح است که از عشق خداوند سخن مي گويد و در گوش ما نجوا مي کند که برخيز و به سوي خانه ابدي خويش بيا . در سفر بازگشت هر چقدر به خداوند نزديک تر مي شويم ، صوت نيز جذاب تر و لذت بخش تر مي شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:45  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 3:17  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 3:1  توسط Mahyar_kb | 
*امشب با حافظ*

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چو من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات نبرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شبو شمع به افسانه بسوخت

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:25  توسط Mahyar_kb | 

خدا ، غم ، بشر!

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت: غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:37  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:33  توسط Mahyar_kb | 
*امشب با حافظ*

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمداْ چه می بری

خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ به آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:39  توسط Mahyar_kb | 
دوست بداریم!

دوري كردن از انسانهايي كه دوستشان داريم بي فايده است.

زمان به ما نشان خواهد داد كه هيچ جانشيني براي آنها نخواهيم يافت!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط Mahyar_kb | 

*زندگی*

زندگي سفر نيست. زندگي هدف نيست. زندگي يک روند متحول است که شما قدم به قدم آن را طي مي کنيد و اگر بتوانيد اين قدم ها و لحظات را شادي آفرين کنيد به معناي واقعي زندگي کرده ايد. زندگي بالاترين موهبتي است که به شما ارزاني شده است. ازاين فرصت قبل ازاينکه خيلي دير شود استفاده کنيد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:10  توسط Mahyar_kb | 
سایه ها رفتنی اند!

شتاب ثانیه ها حکایت از رفتن شقایق دارد.هیچ جانداری یافت نمی شود

که مقسوم علیه تنهایی ات شود. اما به راستی چگونه می توان در تاریکی

فاصله ها گمشده خویش را یافت؟؟!!

همه شب با صدای اشک من زمین به خواب می رود شب را دوست دارم

چون دیگر خورشید شاهد گناهان شرم آور انسانها نیست

و زمین از خورشید شرمنده نمی شود!!!!

عاقبت این چشمهای گریان هم باز خواهند ایستاد و مرثیه تکرار

روزهای تلخ من به پایان می رسد.

خداوندا ! اعدام عاطفه در طول سالهای تمدن به انجام رسیده است

سایه ها رفتنی اند!!!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:21  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط Mahyar_kb | 
*دمی با حافظ*

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند

قول صاحب غرضان است تو آنها نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:7  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:52  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:46  توسط Mahyar_kb | 
باور نکن!

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:34  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:14  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:11  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:3  توسط Mahyar_kb | 
احساس شیشه ها!

می گویند شیشه ها احساس ندارند!

                          اما وقتی بر روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم :

                                                                         «دوستت دارم!»

                                                                           آرام گریست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:58  توسط Mahyar_kb | 
*حافظ خوانی*

از امشب تصمیم دارم هر دفعه یه سری به دیوان حافظ بزنم و صحبت شبانه حافظ رو توی این قسمت بنویسم. این بخش رو تقدیم میکنم به یکی از همشهری های خود حافظ که می دونم خوشش میاد!  امیدوارم بخش جالبی باشه برای حافظ دوستای عزیز!

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 2:11  توسط Mahyar_kb | 
*یه دعوت دوستانه!*

از دوستان عزیزی که شاعر یا ترانه سرا هستن دعوت می کنم که در صورت تمایل به همکاری برای تهیه و تکمیل آهنگهای جدید من یه سری به این قسمت بزنن.

خوشحال میشم که بتونیم همکاری خوب و مستمری داشته باشیم.

پیشاپیش ازتون تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:46  توسط Mahyar_kb | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:17  توسط Mahyar_kb |